خرید بک لینک
لابه لای تمام تصویرهای بجا مانده از جنگ دوازده روزه، تصویری نیمه شفاف است که خوب به خاطر دارم! نیمه شب بود به گمان. چشم هایم را با وحشت از صدای شلیک پدافندها باز کردم. توی تخت خواب بودیم. رو به روی هم. بلافاصله نگاهم با نگاه جان یکی شد. به هم خیره شده بودیم. او پیش تر از من بیدار شده بود. با نگاه از او پرسیدم: " دارن می زنند؟! " و او به آرامی سری تکان داد؛ یعنی: "آره!" و بعدش نمی دانم چطور با خیالی آسوده، دو تایی چشم هایمان را بستیم و خوابیدیم!!هنوز هم که هنوزه، از تصور این صحنه تعجب می کنم!! ای

برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 21:10

خونم از گرما به جوش آمده بود! کره ها را تند تند از توی کیسه نایلونی ارائهگاه بیرون کشیدم. شل و وارفته شده بودند. درِ فریزر یخچال را باز کردم و دنبال جای مناسبی بودم که بوی سبزی و گوشت نگیرند! بخار خنکش که به صورتم خورد، یکهو هوس کردم خودم هم بروم توی فریزر! جا نمی شدم! برای کره ها یک جای مناسب پیدا کردم و رفتم سر وقت ماست و پنیر و شیر!! عرق داشت از سر و رویم می پاشید! ساعت دوازده ظهر یازدهم تیرماه بود.

برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 21:10

بوی ماهی تازه شور شده، آشپزخانه را پر می کند. هوای جنگل های خنک شمال به سرم می زند. با چاقوی کوچک دسته چوبی، دنبال ساده ترین مسیر برای جدا کردن سر ِماهی بیچاره هستم. بعدش نوبت به باله های ظریف و زیبایش می رسد. و دست آخر صدای تیک تیک پاک کردن پولک های ریز و شفافش. هر بار، هر کلکی که به ذهنم می رسد پیاده می کنم ولی باز هم چند تایی پولک توی هوا می پرد و جایی می افتند که نمی توانم پیدایشان کنم! در عوض، روزهای بعدش، خودم را می بینم که در حالتی شبیه مراسم آیینی، دولا و راست می شوم و جسم براق ِچشمک زنی

برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 21:10

تقدیم به همه ی آنهایی که رنجشان از درک ما فراتر است!ذهن انسان دارای حالتی است که در مواجهه با تراژدی‌های غیر قابل تحمل، به یک نوع بی‌حسی روی می‌آورد. این حالت یکی از مکانیسم‌های بقای روانی است. از منظر عصب‌شناختی، آمیگدال (مرکز پردازش ترس در مغز) و هیپوکامپ (حافظه) در مواجهه با تروماهای شدید، ممکن است دچار اختلال بازده شوند. مطالعات نشان می‌دهند که در «اختلال استرس پس از سانحه»، فعالیت آمیگدال کم شدن می‌یابد. این نه به معنای عدم احساس، بلکه نوعی خاموشی اجباری سیستم هشدار مغز است. این محور بیانگ

برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 21:10

اینجا را می گویم! این خانه را! از بس که چیزی تویش ننوشته ام! ... هر چند، جاهای دیگر هم داردخاک می خورد! دارم خاک می خورم... از بس که فقط فکر کرده ام! به همه چیز و هیچ چیز!... به همه کار و هیچ کار...قدیم اینطور نبود! اینقدر خاک روی همه چیز نمی نشست! قدیم همه چیز خیلی عجیب براق بود! واقعی بود! نزدیک بود! انجام شدنی بود! انجام می شد! انجامش می دادم! ولی حالا... صبحی برق رفته بود و من افتاده بودم به جان یخچال! با یک دستمال و اسپری شیشه پاک کن! آنچنان سابیدمش که دوباره برق افتاد! تمام قد و بالایش، ت

برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 21:10

دیروز حوالی صبح خواب می دیدم مرده ام! توی یک گودال کم عمق و خیس، وسط زمین چمن یک پارک، دراز کشیده بودم... هر چند حالا که خوب فکر می کنم، ممکن است من نبوده باشم! شاید هم او بوده! کسی که سال های زیادی از عمرم را به دوست داشتنش اختصاص داده بودم و به هیچ جایی نرسیده بود. نمی دانم! عجیب تر از صورتی که وسط زمین چمن به من لبخند می زد، نایلون پر از سکه ای بود که توی دست هایم گرفته بودم!... یکی از این نایلون های نازک و بزرگ که نانوایی ها کنار نان های بی کیفیت شان می عرضهند! چیزی حدود دو - سه کیلو سکه ی ق

برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 21:10

چند روز پیش حال مامان خراب شده بود. فشارش بالا رفته بود و دچار تاری دید شده بود. من از مامان چیزی حدود صد کیلومتر فاصله دارم. تلفنی پیگیر روند دکتر رفتنش بودم. یک روز بعد رفتم به دیدنش. روی مبل راحتی دراز کشیده بود. خیلی کوچک و نحیف شده بود. قلبم مچاله شد. تمام استرس آن چند روز را یکجا قورت دادم و تلاش کردم حالش را بهتر کنم. من و جان را که دید، از جا بلند شد. جان را به بهانه ی سلمانی رفتن بیرون فرستادم و با مامان درد و دل کردم.

برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 21:10

چند باری ویدیو را می بینم. چیزی درونش هست که آدم را وادار می کند بارها و بارها نگاهش کند. چیزی که نمی دانی چیست؟ انگار می خواهی جواب تمام سوال هایت از دهان قاضی شارع بشنوی! تصویر روی صورت قاضی قاب گرفته شده. با نگاهی خیره به رو به رو! بی اینکه پلک بزند! ( علی نصیریان با همان صدا و لحن میخکوب کننده اش ) خطاب به سلطان محمود می گوید: - " هرگز سوگواری را در مرگ عزیزش، در نهایت تقلا، سخت در آغوش گرفته اید امیر محمود؟! " سلطان محمود بی اینکه دیده شود، با تحکم

برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 21:10

خطاب به مردم سرزمینم!لطفا اینقدر راحت دهانتان را باز نکنید و نگویید : " حتما جنگ می شود!! " اینقدر با این مبحث وحشتناک، ساده و دم دستی برخورد نکنید! وقتی هر کدامتان راحت درباره ی قابلیت وقوعش حرف می زنید، این انتظار را در ذهن بقیه پررنگ تر می کنید!... به این اتفاق انرژی بیشتری می بخشید! وقوعش را محتمل تر می کنید!چرا بجایش نمی گویید: " به امید خدا که اینطور نمی شود! " بلا به دور باشد. انشالله صلح حاصل بشود. خدا خودش رحم کند...از کِی اینقدر تشنه ی نابودی شده اید من نمی دانم!!من هم مثل خیلی از شما

برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 21:10

به طرز عجیبی احساس تنهایی میکنم...و عجیبی ماجرا به اینه که همه دور و برم هستند... همسر، پدر و مادر و برادرها... بعد از سالها برگشتیم شهری که پدر و مادر در اون زندگی می‌کنند. فکر میکردم وقتی نزدیک شون بشم کلی از غم و غصه های دوری، محو میشه... ولی چیز دیگه ای جاش رو گرفته... اون روزهایی که مجرد بودم، فکر میکردم ازدواج میتونه حجم بزرگی از تنهایی آدم رو پر کنه ولی حالا همه چیز شکل دیگه ای به خودش گرفته...و دوستانی که ندارم... که حالا حتی نمیدونم اون زمانها واقعا دوستم بودند یا ...انگاری همیشه این

برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 21:10

صفحه بندی